تبليغاتX
لحظه های انتظار
لحظه های انتظار

ای که هر لحظه تمنای رخ یار کنی...شده آیا به عمل هم تو کمی کار کنی؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:46 توسط یه منتظر| |

چیــــــــــــــــکــ چیکـ بارونــــ

 

چيکــ ...

 

چيکـــ چيکـــ...

 

چيکـــ چيکــ چيکـــ چيکــ...

 

چيکـ چيکـ چيکـ چيکـ چيکــ چيکــ...

 

چيک چيکــ چيکـ چيکــ چيکــ چيکـ چيکـ چيکــ...

 

اينجوريــه که بارونــــ شروعــ ميشه

 

مثلـــ زندگيـــ ...

 

مثلـــ آدما ...

 

مثـلــ دوستـــ داشتنـــ ...

 

مثلـــ عشقـــــ ...

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:56 توسط یه منتظر| |

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...
و بچسبانی پشت ش...یشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:34 توسط یه منتظر| |

   دلم برای زمان بی خبری کودکی تنگ شده  ...

   زمان بی خبری ...

  من بودم و خودم و اسباب بازی هایم و شاید آبنبات چوبی ...

  دنیای کوچکم ...

  مدتیست دنبال دنیای کوچکم می گردم  ...

  آنقدر دور شدم که ...

  من ... گشتم و نیافتمش ...

  کاش او خود به سراغم می آمد !!!

کاش ... !!!

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 19:41 توسط یه منتظر| |

 من یک دختــر ایـــرانیــــــم
بـــدان ...
"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــوای" دیگری برود.
... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد.
روح خـــداست که در مـــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته !!!
... ارزان نمیفروشمش...
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 18:30 توسط یه منتظر| |

رسم که عید غدیر و می گن که عید سیداست
 زیارت گل روشون زبهترین زیارتهاست
 هر گوشه ، هر کنار شهر ، مجلس سیدا به پاست
 خنده رو لبهامه ... ولی ، دلم به غصه مبتلاست
زچشم های پر اشک من خون بریزه اگه رواست
 سَید من ، مهدی آقا ، عید غدیر، عید شماست
 امروز میون سیدا ،دلم فقط تو رو می خواد
اما ز هر کی پرسیدم نمی دونست خونت کجاست 
دستاتُ از دور می بوسم ، حالا که دوری بین ماست 
به زودی ان شا الله میاد ؛ که عید ما بی تو عزاست 
بیا به جان فاطمه ، بیا که شیعه چشم به راست ...
اللهم عجّل لولیک الفرج
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 11:12 توسط یه منتظر| |

  باران مي بارد به دعاي خودمان ...

  نمي دانم ...

  همين قدر مي دانم كه باران صداي پاي اجابت است ...

  و خدا ... با همه ي جبروتش دارد ناز مي خرد ...

  نياز كن ....


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:20 توسط یه منتظر| |

صداي پاي عيد مي آيد ...

عيد قربان عيد پاكترين عيدهاست ...

عيد سر سپردگي و بندگي است ...

عيد برآمدن انساني نو ...

از خاكسترهاي خويشتن خويش است ...

عيد قربان عيد نزديك شدن دل هايي است ...

كه به قرب الهي رسيده اند ...

عيد قربان عيد برآمدن روزي نو و انساني نو است ...

عيدتون مبارك ...


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 11:38 توسط یه منتظر| |

زندگی خالی نیست.

مهــربانی هست ،

ســیب هست ،

 ایـمان هست

در دل من چیزی اسـت . . .

مثل یک بیشه نور ،

 مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست که مرا می خواند . . .

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 17:43 توسط یه منتظر| |

   من به شوق نور تو

   طول و عرض و ارتفاع و بعد های دیگر خیال را

   رنگ می زنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:36 توسط یه منتظر| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت